تبليغاتX
من و هزارتوهای ذهنم!...

دیشب بعد مهمونی به لطف الکل برای "م" اعتراف کردم که خستم...واقعا خستم!
احساس میکنم دارم وارد دوره سکوت دوم میشم...
چیزی هست، در این تاریکی  ساعت چهار صبح تو این سرمایی که زیر پوستم هنوز می مونه تو سنگینی سرم که سال هاست و سالهاست، بی وابستگی مکان دارم تجربه ش می کنم و من این حس رو خوب می شناسم سال هاست دارمش...درست در این موقع ها

.

.
این‌جا مسافری. یعنی وقتی هستی هم درواقع نیستی. ترجیح همه‌ی آدم‌ها رابطه‌‌ی آینده ‌داره حتا اگر خلافش رو ادعا کنند. چیزی بیش‌تر از بیست روز و یک‌ماه. آدم به کسی که قرار نیست باشه دل نمی‌بنده. حتی وقتی باشه. و می‌خواستم  آخر به این‌جا برسم که: من کسی رو می‌خوام باشه.بمون…

پ.ن:برای روزهای بعد مستی تند رو دوست دارم
اون قدر رخوتناکم که به یه رهایی سنگینی می رسم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:59 توسط اینانا |

 

سالِ امسال که تحویل شد، صورتی از من بود کنار سفره که روی دست­های قفل شده آرام نشسته و ناباورانه به آیینهء بی­سینی نگاه کرد که تنها سهم سفرهء امسال از هفت سینِ اش بود.

سیاه می­شود همه سفیدی­های نه خیلی دور و نه خیلی سختی که به آسانی و همین نزدیکی­ها برای تو و خودم ساخته بودم.

آیینه­ای دیگر را پشت سرم می­گذارم تا کبودی خاطراتِ لگدمال شده را و حسِ نداشته­ات را و زخم­های بازشده این دلِ ساده را در ابدیتی بی­نهایت ضرب کنم......

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 0:37 توسط اینانا |

داشتم سر و ساموني به اين فايلهاي شلخته و نامرتب لب تاپم ميدادم.هر جايي که گيرم اومده بود هر چيزي رو ريختم.نه نام درست و حسابي و نه نشوني.تازه وقتي هم ميخوام دنبال چيزي بگردم کلي بد و بيراه به اون چيز ميدم.خوب اينکه من به خودم نازک تر از گل نميگم تابلوئه ديگه.توي اين سر و سامون دادنها رسيدم به عکس تو.نه؛راستش چند روز پيش دنبال عکس تو ميگشتم و پيداش نکردم؛جرقه مرتب کردن فايلهام از اونجا شروع شد.خواستم کات و پيستش کنم؛در عوض دابل کليک کردم و  تصوير تو همه صفحه مانيتورم رو پر کرد.نميدونم چرا نميتونم روي چهره ات متمرکز بشم؟همش و دشت اطرافتو ميبينم.ميخوام با دقت نگات کنم؛همه زواياي چهرتو ببينم؛ولي نميتونم.حواسم هي پرت ميشه.اصلا نميدونم چرا من دارم از تو فرار ميکنم؟شايد هم از خودم؟چرا نميشينم تکليفمو با تو روشن کنم؟يا با خودم؟چرا نميتونم يک بار براي هميشه کنار بذارمت؛يا يکبار براي هميشه غرق تو بشم؟يا اصلا چرا غرق؟چرا در مورد تو شدم قانون صفر و يک؟چرا مرز تعادل برات نميذارم؟چرا يا بايد نباشي و محو بشي؛يا بايد باشي و منو غرق کني؟چرا نميتونیم مثل بچه آدم رفتار کنیم؟چرا اينقدر واسه هم غد بازي در مياريم؟چرا ميريم تو حس حريفهاي قدر براي هم؟منکه ميدونم تو چقدر ضعيفي!تو که ميدوني من چقدر ضعيفم!شايد شکنندگيمون تموم شده و توي اين شکستگيها شديم فولاد آبديده.حالا وقتي رو در روي هم قرار گرفتيم که يک کوله بار از تجربه هاي سنگين باهامونه؛که ديگه نميذاره پر بگيريم.چه برسه به اوج رسيدن.نميدونم.هنوز هم بعد از اينهمه فکر کردن و کلنجار رفتن با خودم؛نميدونم چرا نميتونم با تو ساده باشم؟يا ساده با تو باشم؟نمیدونم چرا اینقدر چرا وجود داره؟...

اون روز رو یادته،با خودم گفتم نباید این‌بار ایقدر تلخ تمام بشه. با سردی من و کلا‌فگی تو. این هم انگار از دیگر عادات سادومازوخیستی مونه که نمی‌گذاریم مزه‌ی یک حادثه‌ی خوش‌آیند زیاد زیر دهنمون بمونه و همیشه باید بازی ای دربیاریم آخر سر. درِ خونه ت رو که بستی پشت‌سرمون، احساس کردم یک‌ چیزی جا مانده است از این دیدار تو اون خونه. گم شده بین غرغرهای دم رفتن تو و بی‌خیالی و خونسردی آزار دهنده‌ی من.
هر دو با قیافه‌های جدی وارد آسانسور ‌شدیم. انگار که غریبه‌ایم با هم. دکمه‌ی صفر رو می‌زنی. تکیه داده‌ بودم به دیواره‌ی آسانسور و دست‌هام روی هم و از آرنج خم شده بود، پشت کمرم و انگار که اصلن حواسم به تو نیست. تو هم همین‌طور دورتر وایستاده‌ بودی و زل زده  بودی به در آسانسور. آهسته جلو اومدی و لبام رو بوسیدی. سرم رو پایین ‌آوردم. اخم هم کردم که نفهمی چقدر خوشم اومده. لباتو آهسته بر ‌داشتی و با دهن بسته صدایی شبیه اوممممم درآوردی و هم‌زمان، با یک ابروی بالا انداخته به سقف نگاه کردی. تا اینجا هم هنوز جدی هستی. انگار فقط انجام وظیفه کردی. بر‌گشتی پشت سرت را نگاه کردی که ببینی طبقه‌ی چندم هستیم.چشمات از حالت جدی و بی‌حوصله‌اش خارج شد و دوباره همون جونور تخس ‌شدی و پرسیدی: می‌خوای؟ بین طبقات؟ زودباش بگو. وایستیم؟...
می‌خواستم،ولی گفتم: نه!

و باز هم این "نه" و سردی من و کلافگی تو و تلخیه بی پایان...و چراهای همیشگی...

 به عکست نگاه ميکنم.باز هم چيزي نميبينم.صورتت هميشه برام محوه.فقط ميدونم رو به روم کسي نشسته يا ايستاده که از جنس خودمه.خودخواهيهاش اگه بيشتر از من نباشه؛کمتر نيست؛غرورت حتي؛اون غرور مزخرف و مسخره ات که مثل من بيشتر وقتا سردرگمي کجا و چطور خرجش کني!تو هم مثل خود من توي يک سري چيزا سر در گمي.موندي بين بدي يا خوبيش.ميدوني چيه؟بديش اينه که اون کنجکاوي ذاتيت؛آخرش تو رو به همونجاهايي که نميخواي ميکشونه.فقط اولش يک کم دو دلي.نگاه ميکني؛ميبيني با داشته هات و دونسته هات که عقايدتو تشکيل ميدن نميخونه؛ولي؛آخر سر؛چشم باز ميکني و ميبيني توي مسيري جديد پا گذاشتي که ازش گريزون بودي.رفتي تا ته خط.تو يک خودخواه کله شقي.مثل خود من.به خودت هم خيلي ارفاق ميکني؛مثل خود من.براي خودت همه چيز رو ساده و سرسري ميگيري؛اما به ديگرون که ميرسه؛يک سختگير به تمام معنا ميشي.تو خيلي از جنس مني.شايد همينه که نميتونم ساده ازت بگذرم.و شايد همينه که هلم ميده بي تفاوت فقط از کنارت عبور کنم.که روي چشمام و روي دلم ضربدر بزنم و برم.من از ناحيه تو احساس خطر ميکنم.تو اينو خوب حس ميکني.شايد تنها کسي بودي که نتونستم يا نخواستم احساسمو بهت مخفي کنم.البته نه از جنس اون احساسي که قلب آدمو متحول ميکنه.احساس من به تو؛مثل احساس خودم به خودمه.وقتي ميخوام ازت بگذرم؛خودم رو ميبينم؛البته اينا مهم نيست.فقط غرور من براي توييه که نياز هم نيست خرج بشه؛بقيه مهم نيست!دوباره نگات ميکنم.دلم نميخواد تو فکر کني اين يک بازيه و تو داري برنده ميشي.همونطور که من هم دلم ميخواد اگه اين يک بازيه من برنده بشم.حالا ميبينمت.قياقه مغروري داري.خيلي هم تخسی.اين دو تا کلمه ايه که خيليها به من هم ميگن.چشمات با آدم حرف ميزنن.من هميشه دوست داشتم آدمهايي رو که با چشمهاشون ميخندن؛حرف ميزنن؛ناراحت ميشن.الان فکر نکني من تو رو دوست دارم ها؛اصلا اينطور نيست.خودتم خوب ميدوني که دوست داشتني در کار نيست.تو فقط برام جالبي.مثل يک بازيچه.همونطور که من براي تو همينطورم.يک ساعته که من دارم نگات ميکنم و مينويسم و داريوش داره اين آهنگو ميخونه:"اي پرنده مهاجر اي پر از شهوت رفتن...فاصله قد يه دنياست بين دنياي تو و من..." فاصله بين دنياي من و تو واقعا اينقدر زياده؟يعني ما اينهمه از هم فاصله داريم؟يا شايد هم دنيامون کاملا يکيه؟ دلم ميخواد نفسهاي داغتو روي گردنم حس كنم و دل دل كردنهاتو تو دستم.اما گاهي ميشي يك پلنگ وحشي كه آماده دريدني؛ميترسم بهت نزديك بشم؛ميترسم قلبمو؛روحمو؛و احساسمو جريحه دار كني؛راستش ميترسم از تو زخم بخورم.هميشه زخمهاي با ارزشي به تن داشتم؛حالا اما هر زخمي رو به خودم راه نميدم؛يا حداقل نميخوام بدم.نه اينكه تو زخمي گران به من نميزني؛نه؛ترسم اينه كه اين زخمها سطحي و بيخود باشه؛ترسم اينه كه اين زخمها بي ارزش باشه؛ساختگي باشه؛ساخته ذهن من باشه؛تو اصلا زخمي نزده باشي و من خونين و خسته از ادامه راه بمونم.ميبيني؟هنوز هم پر از ترديدم؛هنوز هم با ديدن يك خط نوشته؛از تو به شدت دلگير ميشم كه نكنه...؛نكنه..؛نكنه...؛و با ديدن خط ديگه؛خيالم بيخود و بي جهت راحت ميشه.ميترسم...ميترسم از نبردي كه نباشه...و بازي كه شروع نشه و من بازنده از ميدون بيرون بيام.وحشتم از باختن نيست...از اينه كه به خاطر هيچ بجنگم؛و از هيچ شكست بخورم.

 

پ.ن:_خانم! فرشته‌ايد شما، روزتان بخير!
يك لحظه افتخار به ما مي‌دهيد؟ _ يس!
...
_ آقا حساب را بگذاريد روي تخت
خانم، تو بي‌خيال بكش روي مو بُرِس ...
اينجا: زمين – محلّه‌ئ آدم – درِ نهم
اينجا چه مانده از من و آن آدمي كه ژس‍ـ
ــتِ عاشقي چه خوب مي‌آيد به چشمشان
«يك لحظه» غافلي و طلا مي‌دهي به  مس
شاعر نباش! حق بده اين درد كهنه است
– يك شعرعاشقانه لباسي‌ست مندرس! –
وقتي نـمي‌شود به نگاه تو دل نـبست؛
لعنت به من؛به عـشق؛به هر چيز جنس حس!

پ.ن:لعنت به این جاده ی فیروزکوه و آهنگ اسیریه شهرام شکوهی.

پ.ن:اگه از اين پستم هيچي نفهميديد؛اشکال از آي کيو شما نيست؛اشکال از منه که خودمم نميفهمم دارم چيکار ميکنم!

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 13:35 توسط اینانا |

نشستم روی این صندلی چوبی که جیرجیر صداش رو میشه از فاصله دور هم شنید...

قبل تر:

یک: حواسش جای دیگه پرته... دستش رو تو هوا حرکت میده و موهام رو میگیره تو مشتش... از روی تخت بلند میشم و دنبالش راه میوفتم... موهای من توی مشتش ـه... یه نگاه به صورتم میندازه و پرتم میکنه روی زمین...

دو: صداهای در هم و برهم به مرور، آروم میشه... نزدیکم میشه و با نوک پاهاش ضربه ی محکمی به پهلو ـم میزنه و میره...

سه: همون وسط تو دست و پا روی زمین افتادم... تا یکی سر میرسه و بازومو تو دستش میگیره و بلندم میکنه... همراهش تا اتاق خواب میرم و تکیه میدم به دیواره ـیه کتابخونه... از همونجا میتونم ببینم که چطوری لباس هاشو در میاره  و  میره تو تخت... اما خستگی امون نمیده و پلک هام سنگینی میکنه...

چهار: با تکون شدید پلک هام رو باز میکنم و میبینم که تو هوا معلق پیج و تاب میخورم... حس سقوط آزاد لعنتی همه ی وجودم رو گرفته... هر لحظه با هر چرخشی تند به سطح زمین نزدیک میشم... اما قبل از برخورد با زمین یکی  من رو نجات میده... چشماش میوفته به صندلی چوبی که از همین دور میتونم حس کنم چه صدای جیرجیری میتونه داشته باشه....

پنج: یکی از دور نگاهم میکنه... تا میخواد خیز برداره به سمتم... بقیه صداش میکنن و به کل من رو یادش میره...

پ.ن: هر کسی سرش به کسی یا چیزی گرمه... اینطوریه که دیگه کسی یاد من نمیوفته...

پ.ن: ت مثل تنهایی...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 11:56 توسط اینانا |

دنياي پيرامون ما چقدر واقعي است؟ آيا هر آنچه پيرامون ما رخ ميدهد زاييده تخيلات ما نيست؟ آيا كسي كه ما را دوست ميدارد زاييده خيال ما و به سبب نياز ما است؟

 .

.

.

روزها می­شود که نشسته­ام و  فقط به گذر حوادث نگاه می­کنم­

شبیه یک تکه شیشه شکل نیافته که شاید هنوز شفافیتش را نگه داشته اما سخت است و نازیبا شده­ام.

نظر خاصی در مورد آدم­ها ندارم، فقط نگاهشان می­کنم، ارزش­ها و معنی­ها دیگر حضوری ندارند،

سخت به اشیا پناه بردم؛ بافت زبرِ یک فنجان سفالی، پرزهای یک شال­گردنِ دست بافت، انگشترانی که انگشتانم را جذاب­تر نشان می­دهند و جنس حروفِ درهم آغشته یک صفحه کتاب که حسی فرازمینی را در گوشم زمزمه  می­کند...این­ها تمامِ آن چیزی ست که این روزها را در خود حبس کرده.

شاید احساس نزدیکی با اشیا هست كه حضور انسان­ها را در كنارم از ياد مي­برد، بی­تفاوت نگاه می­کنم به مردمکانِی که سخت دوستش می­دارم و با ترحم نگاهم را می­دوزم به اشتیاقِ دستانِ یخ­زده­اي که روزگاری گُر می­گرفتند...

  و هیچ چیز سخت­تر از آن نیست که بخواهی و نتوانی و سخت­تر، آن است که خواستن را نتوانی.

هنوز شامه­ام کار می­کند.

اما صدایم تا چندروز دیگر قطعا از کار خواهد ایستاد؛ وقتی حرف نزنیم با احساساتمان و با عاطفه­ای که در لهجه­مان پنهان است نوازشگر لهجه دوست نباشیم، بدون شک صدایمان را از دست خواهیم داد.

 

با هیبتی شیشه­ای بر تلِ نامطمئنی ایستاده­ام که تا کنون با چُنین اطمینانی برجایی نایستاده بودم. ایستاده­ام در برابرِاین زمان و لحظات که حتی به سختی هم نمی­گذرند دیگر، تا آسوده شکنجه این جسمِ بی روح را نظاره کنند.

 

پ.ن:توي روزمرگي دارم حل ميشم.ديگه وقتي از پيچ كوچه ميپيچم؛چشام دنبال ردي از تو دودو نميزنه.منتظر نيستم؛يك ماشين ...بپيچه جلوي پام و دو تا چشم مشكي به روم لبخند بزنه.بهت فكر ميكنم؛از هميشه بيشتر.اما حسرت نميخورم.حسرت نبودنت رو؛حسرت نداشتنت رو.

پ.ن:چند شبه متوالیه که خوابتو می بینم.اینو نوشتم تا فقط یادم بمونه.آقای "ح.ز "با تمام بدی هایی که در حقم کردی بازم به خاطر یه حرفت ازت ممنونم.

پ.ن:آقای "س.ط" شاید خودت ندونی ولی نجاتم دادی و من از اینجا به بعد زندگیمو مدیونتم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 0:28 توسط اینانا |

دیروز در لابه لای شکاف ها و شیار ها ی مغزم به دنبال لحظه ای جا مانده در زمان های دور می گشتم، عطرمیوه ی کاج در آن سال ها شاید،سیاه خاطراتی از آب و دریا و خواب های آشفته ای از آب که هنوز شب هایم را با کابوس اش زخم می زند،دلهره نگاهم از نگاهی که یخ زد و رفت آن سال ها و همان وقت ها گم شد،حضور دستانی در دست های کوچکم که هیچگاه نه دستانم را و نه قلبم را گرم نکردند.طعم گس قهوه درفنجان های کوچک و فال هایی که ته فنجان خشک می شوند و هیچ کدام شبیه آنچه باید باشد نیست،... و امروزی که حس عجیبی دارد از تنهایی لذت بخشی که شبیه هیچ زمان دیگری نیست و پشتش ترسی است از نگرانی تمام شدن و آینده ای که تمام وزنش حجم علامت سوال های بدون سوال و جوابی ست که مثل وزنه ای بر دوشم سنگینی میکند...

                                                                          نوشته شده در فردای همان روز سیاه

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 19:13 توسط اینانا |

ما دو روح سرگشته ایم که سالهای سال در تنگ ماهی شنا می کنیم...


پ.ن:چقدر مثل همیم بارت

پ.ن:...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 12:52 توسط اینانا |

 

اینجا یک جاده است  

که از کنار مزارع کشاورزی می گذرد

در این فصل ها بخاطر استفاده کشاورزان از سموم شیمیایی همه حیوانات محکوم به مرگ میشوندویا راه جاده را بر می گزینند...یک جاده پر از گشت ارشاد و مسافر خوشحال....و البته قلیان سرا....!!!!

حالا این کندی لاکپشتی و این خود کشی سرعت !!!

جاهای دیگه نهنگها خودکشی میکنن دیده میشه اینجا لاکپشتها زیر دست و پا حتی دیده هم نمیشن....!

پ.ن:خیلی دوست داشتم در این باره یه فیلم کوتاه بسازم...

+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 10:23 توسط اینانا |

 

گوشه ای از مزرعه پر دارد مترسک چوبین روزگار خشک سالی..

و شکوهمندی ریگی در پایش احساساتش را نشت میدهد...

گوشه ای از مزرعه پر دارد آن زمان که احساساتش روی کشته ها نشت میکند...!

وقتی آستین مترسکی در باد میرقصد، امید از سفره گنجشکها رخت بر میبندد...!!

روزی مترسکان در جرعت آفات غرق خواهند شد .........

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 10:19 توسط اینانا |

 

قدیس‌های گچی با سر سنگینی بزرگ
حتی برای رد گم کردن هم سوی ما نمی‌آیند نامرد‌ها

صدای شکست جنسی چشم‌هایشان را کور کرده

وادارمان می‌کنند که پیشروی را با سرعت بیشتری به درونمان ادامه دهیم

سراسر بر عکس ... پوستمان را با درونمان پوشش می‌دهیم

بی غذا زیان با بوی بدی به خواب‌های همیشگی ادامه می‌دهند و هواپیماها بدون وقت قبلی بدنشان را ترک کرده‌اند پس احساس‌ها با تاکید بیشتری ثابت می‌مانند
این روز‌ها از توی سینه‌ام خس‌خس‌های نگران‌کننده‌ای پخش می‌شود

هنوز روزی را به خاطر دارم که سگ‌ها ساختمانِ متواری را دستگیر کردند و به پایین کشیدند او هنوز جیغ می‌کشد

سعی می‌کنیم هیچ کجا کسی به جایمان نیاورد
نکند کسی بفهمد از توی سینه‌ام خس‌خس‌های نگران‌کننده‌ای پخش می‌شود
بیاید نزدیکم و  توجه نکنم مثل همیشه از ترس
ترس این روز ها خیلی بدتر از روز‌های قبلیم شده

هنوز صدای خرناسه‌های خیابانی زبانم را بند می‌آورد و چون خرسی بزرگ سر درد میگیرم 


+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 3:29 توسط اینانا |


چرا تمامش نمي كني اينهمه حسرت را؟

نكند ايستاده اي ميان راه و منتظري من چيزي بگويم؟

فريادي كنم...
بغضي...
آهي..
چه مي دانم التماسي!
و يا شايد...
مي خواهي با نامت پاييز را رج به رج بخوانم!
آنوقت براي نگاهت
جشن بگيرم و بعد به انتظار برف بنشينم!
و بعد از آن
براي آمدنت خورشيد نذر كنم!

ماهي سرخ حوض وسط حياط را كه آنهمه دوست داشتم

نذر آمدنت كرده ام!

خيلي چيزهاي ديگر را هم قرار است بدهم!
درست مثل وقتي كه آمدي...

میدانم دل نگران خواهم شد
و روزی ته یک زمستان بی رنگ
گرمی دستهای تو را به یاد خواهم آورد
و گرمی سردترین نگاهی که تا به حال دیده ام را
کنج یک اتاق تاریک و عریان
جستجو خواهم کرد.
دستهایت عجیب آشنا بود و نگاهت!
روزی ته یک زمستان بی رنگ
خواهم گفت آنچه دستهایم با دستهایت گفتند

 حالا...
  من از این دست‌ها گریزان‌ام.

 از این نگاه
 از این من بی من!
 از تک‌تک حروفی که نام‌ام را می‌سازند؛
 و هر آن‌چه مرا به‌من پیوند می‌زند.
 از کوله‌بار سنگین به دوش کشیدن!
 و شانه‌هایی که می‌دانم... پوشالی‌اند


حضورم را بخش می‌کنم
 هجی می‌گذارم و بعد...
 بعدش را قبل‌تر کرده‌ام.


و تو هی دور میشوی و من هی تکرار میکنم
حکایت من و باران و سکوت و تو!

ای  بهانه ی بیداری رویاهای کودکانه ام...
من دورترها باور کرده ام
که دوستم داشتی
حقیقت دارد من از باران قطره ها دزدیده ام
حالا هم همین بهانه بس
که تو هستی
هم من هستم

هم بهانه های بی پایانم
هم باران!
هم اتفاقی از جنس تو!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 3:0 توسط اینانا |


آدم بعضی وقتا یه خوابایی میبینه صبح که پامیشه حس میکنه با آدمای توی خوابش صمیمی‌تر شده! مشکلش اینجاس که خواب مذکور رو فقط خودت دیدی نه دیگران و کلا همچین اتفاقایی اصلا نیفتاده!!!

 

پ.ن: یه روز باید خوابامو تبدیل به کتاب کنم اونم در ژانر علمی تخیلی گوتیکی!

پ.ن:گاهی وقتا زندگی مثه ترومن شو میشه... دلت میخواد بلند رو به همه دوربینا داد بزنی، هـــــــی، بزن اون کانال! میخوام تنها باشم...واقعا کسی هس که با ترومن شو گریه کنه که من میکنم؟!... این فیلم یه دوره خاص تو زندگیمه...


+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 22:6 توسط اینانا |


جز سرفه های خشک

و توهمی که با ذهنم

تانگو می رقصد

چیزی برایم نمانده است.

تا کافه های الکلی بوینس آیرس فقط اندکی مانده بود،

یادم آمد که پنجره های اتاقم را دو جدار کرده اند.
باران که بگیرد ،
کاکتوس های تو هم زیر فاضلاب شهر غرق می شوند،
نفهمیدی هنوز؟!
همه چیز،
و حتی لکه های آخرین فرانسه ای که با تو نوشیدم،
هم،
فاضلاب شده است.
و چهار پله پست برق بالای دانشگاه،
زیر همان در زرد رنگ،
رأس مخروط زمین شده است.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 17:41 توسط اینانا |


توهمی بود رسیدن جسم خاک از عشق بر افلاک!!!!!

افلاک طمعی خام بود و زمین اجباری تام!!!!

سیب تلخ انگار تنها حقیقت ناب بود!!!!!

پس مدتی هم سرگرم این حقیقت مجاز بودن را باک نیست!!!!



+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 19:46 توسط اینانا |


هفته گذشته تمام تفریح ما شده بود شب ساعت هشت و نیم که می رسیم خانه،تا حالمان برای
درس خواندن سر جایش بیاید،لم بدهیم در آغوش هم توی آن کاناپه،به زور دوتایی خودمان را بچپانیم
و هات چاکلت یا نسکافه بخوریم و یکی از سریال های کلیشه ای کره ای را ببینیم.


پ.ن:این روزها عطر موج تیره به خودم میزنم و دانشگاه میرم.

پ.ن:یادش بخیر...با توهمیشه پر از اتفاق بودم...دلم برای حادثه هایی که رنگ تو دارند تنگ شده.می فهمی؟

پ.ن:من عاشق صحبتای جدی هستم که بین دو تا آدم غیر جدی،وسط یه مکالمه ی غیر جدی،به وجود میاد.

پ.ن:اگر فکر می کنی برای کسی مهمه که تو چند شب رو بی خوابی کشیدی،واقعا احمقی!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:58 توسط اینانا |


یـک جایـی میرسـد که آدم

دسـت به خـودکـُشی میــزند

نـه اینـکه یک تیـغ بـردارد

رگـَش را بـزنـد

نــه ! ...

قـید احـساسـش را میـزند


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:34 توسط اینانا |


قرار است سه نفر را ببینم.سه نفر را که نمیدانم آشنایم هستند یا غریبه؟چقدر میتوان به خاطرات آویخت و به خاطرات آمیخت؟حالا هی ساعت رسیدنتان را چک میکنم.حالا هی تقویم میلادی و تبدیل ساعت و از این برنامه ها دارم.سرم گیج میرود.حالم بد میشود.دلم میخواست راه فراری بود از دیدارشان."س" دلم نمیخواهد بعد از دو سال ببینمت."س" دلم نمیخواهد بعد از دو سال ببینی ام.آخرین باری که نشستیم یک دل سیر درد دل کردی و من چهار ساعت تمام دلداری ات دادم کی بود؟آخرین باری که تو آن سوی دنیا اشک میریختی و دلت گرفته بود و دلت گرفته بود و دلت گرفته بود...من هم دلم گرفته بود....خوبی اش این بود که من به تو نمیگفتم دارم پا به پای اشکهایت میبارم.و تو هم نمیتوانستی این را بفهمی."س"...برایم غریبه شده ای.مدتهاست برایم غریبه شده ای.مدتهایی که نبودی...به تعداد همه ثانیه هایی که نبودی برایم غریبه شده ای.میدانم وقتی ببینمت هم غربتت بیشتر به قلبم میریزد.تو حتما خیلی فرق کرده ای.چقدر فاصله است اکنون بین من و تو.بین دیدگاه ما.بین حرف زدنهای ما.حتی بین لباس پوشیدن تو و من.حتی بین همه آن چیزهایی که توی این دو سال دیده ای و من ندیده ام و دیده ام و تو ندیده ای.هر چه دنبال نقطه اشتراک میگردم؛نمیبینم.پیدا نمیکنم آن گره کوری را که بخواهد به تو پیوندم بزند.اشکهایت را توی آن فرودگاه لعنتی به یاد دارم.آخرین دفعه ای که بدرقه ات کردم را به یاد دارم.آن شال گردن قرمز لعنتی پر رنگ ترین چیزی است که از تو به یادم مانده.حالا هجوم لحظه های بارانی را به یاد دارم.حالا همه آن زیر باران رفتنهامان را.همه اشک ریختنهامان را به خاطر گسستنها و شادیهامان را به خاطر پیوندها.حالا همه آن جدا بودنمان از همه.همه آن یک ماهی که جواب سلام هیچکس را نمیدادیم.حتی آن تصادف بد وسط اتوبان.من و تو.بدون گواهینامه!حالا آن عطر موج تیره ات را به یاد دارم وقتی وارد کلاس میشدی.حالا دل دل کردنهای اینکه از در دانشگاه وارد میشدم و نگران بودم نکند تو امروز هم تنبلی کرده ای و نیامده ای.و تحمل آنهمه فضای کسالت بار.حتی آن روزی که توی آن باران شدید صبح به آن زودی آمدم به کلاسم برسم.با چه تقلایی!توی این شهر لعنتی افتادم توی یک جوی پر از آب و یخ!تا زانو خیس شدم ولی باز هم بی خیال شدم.الان که برایت تعریف میکنم؛شلپ و شلوپ آب یخ زده را توی بوتهایم حس میکنم.یادت هست؟آن نیم بوتهای براق من را؟... وقتی رسیدم دانشگاه؛دیدم شما تشریف نیاورده اید.از زیر پتو به من زنگ زدی که حالش را نداشته ای.همیشه تنبل بودی و این تنبلی بد آزاردهنده بود.خوب؟ببین!من و تو زیاد خاطره داریم.ولی اینها فقط یک مشت خاطره است که روز به روز کمرنگ تر و کم تعداد تر و خاک گرفته تر میشود.اینها را تو هم که نباشی من میتوانم تنهایی مزمزه اش کنم.تو هم که باشی باز باید توی آن رستوران توی همیشگی بنشینیم و باز هی بگوییم یادته؟یادته؟یادته؟خوب اینها همه آن چیزی است که ما را به هم پیوند میدهد.دیگر نه من میتوانم پا به پای تو توی پیست اسکی کنم؛نه میتوانم پا به پای تو توی دریا شنا کنم؛نه میتوانم حتی پا به پای تو آن سربالایی نزدیک خانه تان را که سراسر زمستان یخ زده بود سر بخورم.فکر نکن دارم از تو گله میکنم.تو تقصیری نداری که مجبور شدی بروی و با اشک رفتی و وقتی میرفتی من با اشک به چشمهایت زل زدم و گفتی برمیگردی و گفتم میدانم برنمیگردی.تا همین دوسال پیش میگفتی برمیگردی و من عجیب میدانستم برنخواهی گشت.و بعدها دیگر دلت نمیخواست برگردی."س"!دلم نمیخواهد ببینمت.میترسم وقتی دیدمت نتوانم!و آنقدر صبور نباشم که بتوانم جلوی اشکهایم را بگیرم.یا شاید هم آنقدر سرد و یخ باشم که بهتت بزند.تو حالا آشنا ترین غریبی هستی که من دارم.تو.تو و آن یکی و آن یکی.تو مثل "مریم".مریمی که او را هم دلم نمیخواهد ببینم.این بار که آمده قول یک لی لی توی حیاط قدیمی را از من گرفته.فکرش را بکن!نوبتی از مدرسه گچ بدزدیم و نوبتی روی آن تکه آسفالت حیاطشان چهارخانه های لی لی را با برجا گذاشتن گوشت سفید گچ نقش کنیم و نوبتی خانه ها را یک پا یک پا یک پا برویم و بعد روی خانه چهار و پنچ جفت پا.چه حالی داشت تکه ای که از خانه هشت و هفت بر میگشتی.جفت پا.من همیشه پایم روی خط میرفت و "مریم" همیشه چشمهایش رد پاهایم را دنبال میکرد.همینکه پا روی خط میگذاشتم؛داد میزد:آهای!پایت روی خط رفت!سوختی.حالا اما مدتهاست پای من هی روی خط میرود و نه تو هستی و نه "مریم" که داد بزنید آهای!پایت روی خط رفت!سوختی.من مدتهاست سوخته ام و کسی نیست من را از ادامه بازی که تویش بازنده شده ام باز بدارد.مدتهاست مثل آن روزهایی که "مریم" نبود و تنها با خودم لی لی بازی میکردم؛یک بار خودم میشدم و یک بار "مریم"؛خودم که بودم هیچوقت پایم روی خط نمیرفت!هیچوقت هم سنگم اشتباهی نمی افتاد!ولی "مریم" توی همان خانه اول پایش روی خط میرفت و میسوخت!مدتهاست نیستید.امروز با الناز داشتیم حساب میکردیم که آخرین باری که دور هم جمع شدیم در آن شب کذایی که توی آن خانه ییلاقی توی کندلوس از شدت ترس و وحشت قلبمان توی دهنمان آمده بود و ما پر رو پر رو روح احضار میکردیم؛چقدر گذشته؟باورت میشود؟باورت میشود سه سال گذشته؟انگار دیروز بود.انگار نه.دقیقا همین دیروز بود و به قول الناز بهتر است به رویمان نیاوریم که چقدر بر عمرمان رفته.دلگیرم؟خوب هستم.از تو دلگیرم "س".از تو دلگیرم "مریم".حتی از تو.از تو "امید".از تو که اصلا آمادگی دیدنت را ندارم.از تو که از شنیدن خبر آمدنت فقط برای چند ثانیه ذوق زده شدم.بعدش؟بعدش آوار درد شدم.بعدش آوار تنهایی.چطور بگویم که نمیخواهم هیچکدامتان را ببینم؟چطور به شماهایی که با آنهمه شوق و ذوق خبر آمدنتان را داده اید بگویم دیدارتان مال خودتان.برش دارید ببرید همانجایی که تا به حال بوده اید؟


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:32 توسط اینانا |

سنگ روی سنگ

معبد میسازم

تا قلمرو حکومت خود را مشخص کنم

سنگ روی سنگ

با شکوه و جلال به پايانش میبرم

بر بستر صخرهايش پای استوار می ايستد

و گاه نشست را جلوه می بخشد

خادمان مقدس را فراخوان

برای آئين واژگون کردن

کاهن زن میشود

کاهنه مرد

من اين معبد باشکوه را میسازم

کسی که اکنون پيروزمند ايستاده است

من سبزه زاران را شستم

به آبی بلند و تند آهنگ

و پرچينها را به تاراج بردم

کوهساران

من پيروز شده ام

من پيروز شده ام


+ نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 11:3 توسط اینانا |


دیگر هر چقدر هم بالا می روم پله ها تمام نمی شوند...

بچه که "بودم" دلم به پاگرد خوش بود

بچه که "هستم" دلم خوش نیست... حتی به پاگرد

آن روزها - به گمانم - بلندی همین پایین بود

این روزها روی هر پله دلم می شکند


+ نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 11:19 توسط اینانا |




عصر است و "س"، سبیل دارد و سنی ندارد، سی. خیرش را ببینی.

موزیک: سه ضربیِ خودمان (یا همان والس فرنگی مشهور)

"س": از حمام به اتاق‌خواب، از اتاق‌خواب به دستشویی، از آنجا به آشپزخانه، کتری قل‌قل می‌کند و غرغر - چای هم کمی بگذرد دم خواهد کشید دم، و باز به اتاق‌خواب، رقصان، از اینسو به آنسوی خانه می‌خرامد و می‌خواند، زیر لب، همان سه‌ضربی را مزمزه و زمزمه می‌کند. در تصویرِ محوِ بخارآلودِ بر آینه‌ی حمام ریش دو روزه‌ش را سه‌تیغ‌تراش می‌کند و موزون و سه ضربی، گام برمی‌دارد تا کمد لباس‌ها.

این پیرهن سفیده، نه این آبی‌یه. آبی ‌خوبه، آبی خوبه. شلوار شلوار، شلوار – این؟! – نه این – هااااا.

و عطر و ادکلن، مسواک و لبخند و سیگار آتش می‌کند و بر مبل روبه‌روی در ورودی آپارتمانِ نقلی‌ایش فرو می‌رود. معطر، معطل، خیره به در، منتظر ...در ساعت پنج عصر آخرین روزهای سال89.


+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 17:52 توسط اینانا |

"هجو یات یک ذهن دیوانه...!"



از چکادهای آسمان
به مغاک نگریست
او ایزدی بر چکادهای آسمان بود
اما قلبش در دوزخ بود
ای اینانا که بر چکادها به سر می بری
قلبت در دوزخ است!

Home
Email
profile