زمستان نگاهت...سهم من!
می خوام حرفای شهریار ستایش رو براتون بنویسم" یه پسر جوون که از دنیا بیزاره، پسری تنها، کسی که نمی تونه مثل دیگران باشه" شاید چون احساس می کنم حرفاش حرفای منه!
((*آینه های من همه دیوارند!
*ای زندگی،این منم که با همه ی پوچی هنوز از تو لبریزم!
*قشنگ فقط مرگه که نمی دونم کی به سراغم میاد!
*امروز احساس تنهایی می کنم در سرزمینی که برایم ناآشناست میان حقایق،حقایقی که از آن گریزانم ولی تو تنها جای امن و آ رام در لحظه ی جاودانه هم خواهی بود.
طی بیست و چهار سال زندگی بی حاصل همیشه دلم می خواست کسی را دوست داشته باشم...!ولی،...
*این منم که به نظر شما به دیوانگان شبیه هستم و نمی توانم مثل آدم های معمولی زندگی کنم!ولی در نظر من این شما هستید که در خواب به سر می برید.
شما ها هیچ زمان حرف مرا نمی فهمید...حتی تو...
چون پرنده ی رویایت را در آسمان به پرواز در نیاوردی...چون زبان باد و باران را نمی فهمی.
زندگی برای تو با طلوع شروع و با غروب تمام می شود.
تو از رازی که در شب نهفته خبر نداری،از دنیایی که پشت جهان پنهان است بی خبری.
امشب حالم از همه ی شب ها خراب تر است...و خودت که می دانی همه ی شب های من مثل هم است...فردا می خواهم بروم...))
چند روزه دیگه میرم!باید برم!به تنهایی عادت دارم!اینجا هم تنهام!...هنوز خونه ی جدیدی رو که قراره توش زندگی کنم ندیدم!اما همین که جایی داره تا تنهایی هامو توش بگذرونم کافیه !این اولین باری نیست که از خوانواده دور میشم و تنها تو یه شهر دیگه زندگی میکنم اما این دفعه رفتن برام خیلی سخته،چون شهری که قراره برم برای من شهری پر از کابوسه!پراز خاطرات تلخ!پر از روزای از دست رفته!
من میترسم از روزای آینده واز این دنیا که حال منو نمی فهمه!من از تیک تاک ساعت اتاقم می ترسم! از این ثانیه ها که بدون توجه به وحشت من می گذرن می ترسم!از این دلتنگی مرگ آور می ترسم!
کی حالی رو که امشب دارم درک می کنه؟کی...؟
ای زندگی از همه ی زشتی ها و زیبایی هات متنفرم!