نشستم روی این صندلی چوبی که جیرجیر صداش رو میشه از فاصله دور هم شنید...
قبل تر:
یک: حواسش جای دیگه پرته... دستش رو تو هوا حرکت میده و موهام رو میگیره تو مشتش... از روی تخت بلند میشم و دنبالش راه میوفتم... موهای من توی مشتش ـه... یه نگاه به صورتم میندازه و پرتم میکنه روی زمین...
دو: صداهای در هم و برهم به مرور، آروم میشه... نزدیکم میشه و با نوک پاهاش ضربه ی محکمی به پهلو ـم میزنه و میره...
سه: همون وسط تو دست و پا روی زمین افتادم... تا یکی سر میرسه و بازومو تو دستش میگیره و بلندم میکنه... همراهش تا اتاق خواب میرم و تکیه میدم به دیواره ـیه کتابخونه... از همونجا میتونم ببینم که چطوری لباس هاشو در میاره و میره تو تخت... اما خستگی امون نمیده و پلک هام سنگینی میکنه...
چهار: با تکون شدید پلک هام رو باز میکنم و میبینم که تو هوا معلق پیج و تاب میخورم... حس سقوط آزاد لعنتی همه ی وجودم رو گرفته... هر لحظه با هر چرخشی تند به سطح زمین نزدیک میشم... اما قبل از برخورد با زمین یکی من رو نجات میده... چشماش میوفته به صندلی چوبی که از همین دور میتونم حس کنم چه صدای جیرجیری میتونه داشته باشه....
پنج: یکی از دور نگاهم میکنه... تا میخواد خیز برداره به سمتم... بقیه صداش میکنن و به کل من رو یادش میره...
پ.ن: هر کسی سرش به کسی یا چیزی گرمه... اینطوریه که دیگه کسی یاد من نمیوفته...
پ.ن: ت مثل تنهایی...