تبليغاتX
من و هزارتوهای ذهنم!...

 

چشم من است اینکه در او خیره مانده ای

لیلی که بود قصه ی چشم سیاه چیست

در فکر این مباش که چشمان من چرا

چون چشمهای وحشی لیلی سیاه نیست

          

به چشمهایم نگاه کن!...

چشمهایم سرگردان نیستند!چشمهایم مأمن سرگردانی هاست...!سرگردان در تمامی                                 

اوهام تلخ یک زندگی!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 12:44 توسط اینانا |

 

- بازم تونستم پیدات کنم آقا!

* از من چی می خوای؟

- می گن تو چمدونت پر حرفای خوبه!

* مردم خیلی چیزا میگن!

- چرا نمی خوای چند تا از اون حرفای خوبو به من بگی؟

* من باید سوار قطار بشم.

- چرا دیگه هیچکسی پیدا نمی شه برای آدم حرفای خوب بزنه؟

* چه حرفی؟

- من راهم رو گم کردم خودم رو!

* از هر راهی که بری عمرت رو پشت سر می زاری و همیشه مرگ سر راهته!

- برام از مرگ بگو!

* زندگی می کاره و مرگ درو میکنه ولی با همه ی اینا باید مقصد داشت!

- مقصد، برام از مقصد بگو!

* کوتاه ترین عمر ها هم برای رسیدن به مقصد کفایت می کنه اما این مهم نیست مهم اینه که نباید خسته شد!

- برام از خستگی بگو!

* آدما برای اینکه خسته نشن باید عاشق سفر بشن!

- سفر، حالا برام از سفر بگو!

هو هو (صدای سوت قطار)

* و من بازم جا موندم!

- چرا از سفر نمی گی؟...

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:23 توسط اینانا |

زمستان نگاهت...سهم من!

می خوام حرفای شهریار ستایش رو براتون بنویسم" یه پسر جوون که از دنیا بیزاره، پسری تنها، کسی که نمی تونه مثل دیگران باشه" شاید چون احساس می کنم حرفاش حرفای منه! 

((*آینه های من همه دیوارند!

*ای زندگی،این منم که با همه ی پوچی هنوز از تو لبریزم!

*قشنگ فقط مرگه که نمی دونم کی به سراغم میاد!

*امروز احساس تنهایی می کنم در سرزمینی که برایم ناآشناست میان حقایق،حقایقی که از آن گریزانم ولی تو تنها جای امن و آ رام در لحظه ی جاودانه هم خواهی بود.

طی بیست و چهار سال زندگی بی حاصل همیشه دلم می خواست کسی را دوست داشته باشم...!ولی،...

*این منم که به نظر شما به دیوانگان شبیه هستم و نمی توانم مثل آدم های معمولی زندگی کنم!ولی در نظر من این شما هستید که در خواب به سر می برید.

شما ها هیچ زمان حرف مرا نمی فهمید...حتی تو...

چون پرنده ی رویایت را در آسمان به پرواز در نیاوردی...چون زبان باد و باران را نمی فهمی.

زندگی برای تو با طلوع شروع و با غروب تمام می شود.

تو از رازی که در شب نهفته خبر نداری،از دنیایی که پشت جهان پنهان است بی خبری.

امشب حالم از همه ی شب ها خراب تر است...و خودت که می دانی همه ی شب های من مثل هم است...فردا می خواهم بروم...))

 چند روزه دیگه میرم!باید برم!به تنهایی عادت دارم!اینجا هم تنهام!...هنوز خونه ی جدیدی رو که قراره توش زندگی کنم ندیدم!اما همین که جایی داره تا تنهایی هامو توش بگذرونم کافیه !این اولین باری نیست که از خوانواده دور میشم و تنها تو یه شهر دیگه زندگی میکنم اما این دفعه رفتن برام خیلی سخته،چون شهری که قراره برم برای من شهری پر از کابوسه!پراز خاطرات تلخ!پر از روزای از دست رفته!

من میترسم از روزای آینده واز این دنیا که حال منو نمی فهمه!من از تیک تاک ساعت اتاقم می ترسم! از این ثانیه ها که بدون توجه به وحشت من می گذرن می ترسم!از این دلتنگی مرگ آور می ترسم!

کی حالی رو که امشب دارم درک می کنه؟کی...؟

ای زندگی از همه ی زشتی ها و زیبایی هات متنفرم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:41 توسط اینانا |

رو یای خیس یک چتر!

سشنبه، خیس بود! "..."زیر چتر آبی و در چادری که سرتاسر دلتنگی اش ریخته شده بود از کوچه ای می گذشت که همان پیچ و خم خوابها و کابوس او را داشت.باران با صدای ناودان، چتر و آسفالت می بارید.اگر کسی بخار چسبیده به یکی از پنجره ها را پاک می کرد می توانست دختری را ببیند که گوشه ی چادرش را گرفته و نمی داند که با یک چتر وارونه چه باید کرد.این بود که"..."دسته ی چتر را ول کرد.باد چتر را به طرف دیوار پرت کرد ان را روی آسفالت انداخت و انقدر با خودش برد تا به تیر چراغ زد.چند تا از فنر های چتر شکست، تکه ای از آبی خیسش جر خورد.از تیر چراغ به طرف یکی از درختان ته کوچه رفت.صدای پاره شدن پارچه و شکستن استخوان های چتر پنجزه به پنجره دور شد.باران مثل خون از زخم های چتر می ریخت.چتر به تنه ی درخت کوبیده شد و همان جا زیر دست و پای پاییز،بی رمق و دور از شباهتش به یک چتر باز شده و آبی افتاد.حتی یکی از پنجره ها باز نشد.هیچ کس بخار پنجره ای را پاک نکرد.چتر صدای مچاله شدن فنر هایش را نمی شنید.داشت می مرد و دیگر نمی توانست هیچ بارانی را به یاد آورد.فقط خاطره ای دور و کمی گرم از کف دست"..."هنوزدر چتر بود که آن هم آرام،آهسته،آهسته و آرام،آرام و آهسته فراموش می شد

.

.

.

سیاوش روی غرور پیر شده ی پا هایش ایستاده، همان شال بلند و سفید را به گردن داشت که سال پیش آن شب !حالا همان شال بلند بود که سیاوش در سفیدی آن به او نزدیک می شد.آهسته گفت:

-سلام.

می دانست برای دست زدن به صورت سیاوش باید از فاصله ی دور و دراز بین واقعیت تا رو یا بگذرد.

-با تاکسی بریم.باد چترمو برد! همون که پارسال بهم داده بودی!

.

.

.

-لطفا نگه دارین.

آنها پیاده شدند و راننده نتوانست برای چیزی که از اتومبیل بیرون می رفت،کلمه ای بهتر از تنهایی پیدا کند، همانطور که مردم پیاده رو نتوانستند بفهمند مردی بی آنکه وجود داشته باشد، بازو به بازوی زنی، از کنارشان می گذرد.

.

.

.

-اونجا چی کار می کردی؟

-چی کار می کردم؟ رفتم دنبال...

-بشین"..."یه دقه بشین.خودتو گول نزن دختر! به این صندلی دست بزن، دستتو بکش روش یالا،کسی روش ننشسته؟ نه...روی اون تختخواب رو نگاه کن...کسی روش خوابیده؟هیچ کس...

-اما اون سال کسی سیاوش رو به شما نشون داد؟زندش رو...؟مردش رو...؟کسی آدرسی، قبری چیزی،هیچی به من نشون نداد! واقعیت اینه که من امروز اونجا بودم...

-که چی؟

-نمی دونم، فقط با همین چشام دیدم که... میدونی...من فقط عاشق چترم هستم!

-پس تو حالا یه چتر داری که هم واقعیت توئه هم رو یا...

-نه... یه ساعت پیش که از خونه می اومدم، بیرون بد جوری بارون می بارید.چتر وارونه شده بود منم ولش کردم.

-چرا؟

-واسه این که اون واقعا یه چتر بود،می فهمی؟دوباره شده بود یه چتر!

.

.

.

"..."در شهری که سشنبه ی فراموش شده ای داشت از خیابان هایی گذشت که گاهی تاریک بود، گاهی هم به اندازه ی یک تیر چراغ روشن، این بود که "..."نتوانست نعش چتر را زیر هیچکدام از درختان کوچه پیدا کند.

حالا چتر هم یک سیاوش شده بود.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 10:13 توسط اینانا |

 

امروز ساعت یازده صبح از خواب بیدار شدم.غرق کابوسی عجیب!

 دریایی طوفانی!آسمونی خاکستری!وآدمای سیاه پوشی که خودشون رو تو آب می نداختند و غرق می کردند!و من ناظر غرق شدن همه بودم! و وحشت چشم های متشنج شون رو درک می کردم!

هنوز سرم از کابوس دیشب سنگینه.با اینکه اوایل شهریوره ولی دیشب هوا به شدت سرد بود.شاید هم به خاطر برهوت سرد درونم بود که سرما ی بیرون رو بیشتر احساس می کردم!دارم مثل آدمای تو خوابم خودم رو غرق می کنم.می دونم!...

دیشب گفتار زرتشت رو می خوندم: آنگاه تو را مقدس شناختم ای اهورا مزدا...

می رم یه فنجون قهوه بخورم!...

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 17:40 توسط اینانا |


     دوباره شب ...

     دوباره صبح ...

     که گیج و خسته بیدار شوم از رویای ندیده ات ....

     دوباره قرص های صورتی ...

     دوباره خواب ...

 

     دوباره خواب ،

     که یادم برود " چند شنبه " است ....

     که یادم برود چند شنبه است ،

                               که آمده و ..

                                         رفته و ..

                                              رفته ای و ..

                                                          نیامده ای ....

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 14:13 توسط اینانا |

 

دوباره شب می شود و من در گوشه ی تنهایی که اسمش را پیله ی بلوغ و تحول میگذارم در کنار افکار دور و درازم نشسته ام و حسرت خوابیدن را می خورم  حسرت یک لحظه خواب به سبک آن وقت که ده ساله بودم آری مدت زیادی است که من شبها  در پیله ی خود بیهوش می شوم پیله ای که معلوم نیست در نهایت از آن پروانه ای پر بکشد یا عقربی سیاه به بیرون خزد......... (چقدر دردناک است که بخشی از سرنوشت خود را با گذر زمان شریک شوم شریکی که حتی از پیله ی تنهایی من هم سهم می خواهد  شریکی که آینده را هرچه مجهول تر دوست می دارد)  من اکنون همان گونه که از نو می نویسم خود نیز از نو نوشته می شوم همان طور که قلمم پیش می رود حس می کنم درد تحول را که با پاک شدن از گناه (عاشق نبودن) همراه است حس می کنم سوختن ماسه تنم را که به بهای شیشه شدنم می پردازم شیشه شدنی که در نهایت جز شکستن در پی ندارد آخر می گویند:  هر چه شکسته تر نزد او عزیزتر............ کاش  نزد او عزیزتر!!!

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:26 توسط اینانا |

 

نه در کف فنجان قهوه نه در اخم پيشاني فالگير بزرگ نه در ازدحام آدمهايي که سرد از کنارم مي گذرند... نمي توانم بيابمت..نمي توانم..تو بين لايه هاي پيچ در پيچ تقدير من در کف دستم گم شده اي...

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:16 توسط اینانا |

غم تو را به بند دلم پینه زدم تا که بند دلم پاره نشود

چشمانم را به نگاهی دوختم تا که همیشه چشم به راه بماند

و در آتشکده ی دلم  آتشی افروخته شد تا که همیشه مرا دل گرم نگاه دارد

شاید این ورق از زمان تقدیر تاریخی  من همان سه نقطه همیشگی

...

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:11 توسط اینانا |

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 18:43 توسط اینانا |

زمستان
سرآغاز نگاه سرد تو بود
و شب بلورین من
معصومانه شکست
با حجم سنگ های غرور تو

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 16:34 توسط اینانا |

چه زود فراموش می شوم
انگار سالهاست که من مرده ام
اما هنوز ذهن زخمی ام
یاد تو را نشانه می رود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 16:32 توسط اینانا |

"هجو یات یک ذهن دیوانه...!"



از چکادهای آسمان
به مغاک نگریست
او ایزدی بر چکادهای آسمان بود
اما قلبش در دوزخ بود
ای اینانا که بر چکادها به سر می بری
قلبت در دوزخ است!