!...من و هزارتوهای ذهنم

 

همیشه ، در لحظه ای، زندگی به "قبل" و "بعد" تقسیم میشه...

و در تاریخ 5 فروردین 1400 ساعت 5 صبح، زندگی من دوباره به فبل و بعد تقسیم شد...قبل از تو و بعد از تو

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۱/۱۲ساعت 22:31 توسط اینانا| |

 

 

دو چشم سبز که تلخ اند مثل زیتون

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۸/۰۷ساعت 20:17 توسط اینانا| |

خودم با خودم پشت میزم غریبم،مریضم،اجازه دهید آخرین چای خود را بریزم.

 

 

جانم به دو دستِ توست،آماده‌ی اعجازم
باید من و شعرم را در آب بیاندازم
دردی که به دوشم ماند از کوه سبک‌تر نیست
این پرده‌ی آخر بود اما غمِ آخر نیست

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۹/۰۲/۱۵ساعت 2:1 توسط اینانا| |

 

خانه ام ساخته شده،ولی من اینجا تنها هستم

در پشت سرم بسته میشه

باد پاییزی پنجره رو به صدا در میاره، دوباره راجع به همه چیز می ناله

طوفان در شب و مه در صبحگاه،خورشید کاملا سرد شده

درد های قدیمی پیاپی میان اجازه بده اونا همگی با هم جمع بشن

این سرنوشتِ و من نمی تونم از سرنوشت چیزی بخوام

فقط میدونم باد ها چطور بعد از رفتن من شیون میکنند

 

پ.ن:یعنی کسی گوشه ای از این دنیا هست که من و دنیام رو درک کنه؟

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۷/۰۸/۰۴ساعت 18:36 توسط اینانا| |

 

 رویاها از کجا شروع شدن؟نمیدونم!

رویاها از کی شروع شدن؟بازم نمیدونم!

فقط میدونم وجود داشتن، همیشه...از اول با من بودن...دنیایی رو پشت این دنیا ساختم ،اینقدر شفاف که واقعی تر از این دنیا به نظر میاد...اینقدر شفاف که بعضی وقت ها دنیای واقعی و رویا رو گم میکنم.

 

پ.ن:کاش میشد برای همیشه بخوابم و تو رویا زندگی کنم.

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۶/۱۱/۲۰ساعت 5:53 توسط اینانا| |

 

سردمه،هیچ کس نمیتونه درک کنه که چقدر سردمه.

وسط تابستون...سرده...سرد تر از هر وقت دیگه....

هیچ وقت از"دوست داشته نشدن"نترسیدم حتی از "دوست  داشته نشدن" احساس آرامش میکنم،اما میدونید چی واقعا ترسناکه...احساس"دوست نداشتن".سرمای عجیبی داره این احساس.چیزی رو درونم میکشه که میدونم زنده شدنی نیست،این نوع مردن رو میشناسم...

سردمه،سردتر از هر وقت دیگه...

 

                                                                                                         فردای همان روز سیاه(2)

 

پ.ن:بعد سالها دوباره این احساس سراغم اومد.سیاه تر از این احساس هم هست؟...اشک میریزم ولی نه برای دوست داشته نشدن بلکه برای دوست نداشتن.

 

 

پ.ن:آنچنان مرگ را می آغوشم که تن مرگ درد میگیرد

پ.ن:پایان بشر این است انگار نمیفهمی!مردن هیجان دارد

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۵/۱۴ساعت 23:27 توسط اینانا| |

 

من در صدای تو چه بیدارم...من در صدای تو غزل گفتم...در زیر دندانم صدای توست،عطر برنج و طعم خرمالوست

مثل همیشه سرد شد چایت،فرصت همین گرمای چایی بود

 

 

پ.ن:لعنت به شهری که تو رو کم داشت،لعنت به تهران بدون تو

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۴/۱۷ساعت 8:25 توسط اینانا| |

 

  من ستاره هایی داشتم تا زمانت رو تقدس کنم

هرکاری بتونم میکنم تا رویاهات رو ببینی!

پس تا صبح منتظر میمونم

آسمان میتونه سیاه باشه

اما بزار نشونت بدم

من موج هایی مثل چلچراغ داشتم

من سکوت ماه رو داشتم

جایی که کشتی رویاها حرکت میکنن!

پس تا صبح منتطر میمونم

 

پ.ن:من کسیم که میتونم تو یه جزیره ی متروک عاشق یه اژدها بشم

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۳۱ساعت 18:11 توسط اینانا| |

 

 زنی با لباس قرمز و موهایی بلند کنار پنجره ایستاده...مثل یه تایلو نقاشی...یا یه صحنه از یه فیلم

امروز خودم نیستم

میخوام بارها بشنوم...و در عین حال نمیخوام دوباره بشنوم

ویه بار دیگه ببینمش...و در عین حال نمیخوام ببینمش

به همچین احساسی چی میگن؟

 

پ.ن:چمدان دست تو و ترس به چشمان من است...این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۵/۰۳/۱۴ساعت 20:27 توسط اینانا| |

 

بپیچ  بچرخ  بچرخ  بچرخ

بیا زمان زیادی گذشته است

بیا،به قلبم ندا بده

پرندگان،حشرات،جانوران

سبزه ها،درختان،گلها

بهم یاد بده چطور احساس کنم

اگه بشنوم که بخاطر من ناراحتی

برمیگردم پیش تو

 

این اهنگ مال فیلمی که تو بچگی دیدم قبل از اینکه حتی مدرسه برم ...یکی از فیلمایی هست که تاثیر زیادی تو زندگی من داشت...جدیدا انیمه این افسانه ی قدیمی ژاپنی رو دیدم...کل ماجرا رو میشه تو یه جمله خلاصه کرد "و ناگهان چقدر زود دیر میشود"...با تمام وجود غم و افسوس پرنسس(دختر ماه) رو درک میکنم.

 

 

پ.ن:خوشبختانه تو دوره ای که بلاگفا خوابیده بود اطلاعات وبلاگم از دست نرفت :)

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۷ساعت 6:11 توسط اینانا| |

 

قبول، وجود داشت
راه های دیگه ای برای جدا شدن
اندک عشق باقیمونده
شاید میتونست کمکمون کنه
دربرابر این سکوت تلخ
تصمیم گرفتم ببخشمت
...
دوست دارم، دوست دارم
مثل یه دیوانه، مثل یه سرباز
مثل یک ستاره‌ی سینما
دوست دارم، دوست دارم
مثل یه گرگ، مثل یه پادشاه
مثل یه مرد با اینکه مرد نیستم
می بینی،اینطوری دوست دارم
.........................................................................
من بیمارم
کاملا بیمارم
...
من خستم
از وانمود کردن به خوشبخت بودن
وقتی اونها اونجا هستند
تمام شب مینوشم
اما همه ویسکی ها
برای من یک طعم دارند
من بیمارم
خیلی بیمارم
...
این عشق
منو میکشه
اگر ادامه پیدا کنه
در تنهایی خودم میمیرم
کنار رادیو
مثل یه بچه ابله
که به صدای ضبط شده خودش گوش میده
من بیمارم
کاملا بیمارم

 

 

پ.ن:نمیدونین چقد با این اهنگا گریه کردم...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۰۹ساعت 20:11 توسط اینانا| |

و هنوز...

دوستت دارم ..

این تعارف نیست زندگی من است...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۸ساعت 22:42 توسط اینانا| |

 

*تنها و تنها يك پشيماني بزرگ وجود دارد : به نفع خود رفتار نكردن

*بعد از اینکه توی یک کار درجه یک شدی ، حالا هر کاری می خواد باشه ، درجه دو بودن دیگه هیچ لذتی نداره

 

*آدم مبتذل و راضی باشد بهتر است تا فرهیخته و مفلوک 

*افسردگی مربوط به دورانی است که خوش بینانه فکر می کنی گذشته را نمی توانی تغییر دهی ، اما آینده در دست های توست . در این مواقع انسان برای آن که ثابت کند وجود دارد تمایل شدید به افسرده شدن پیدا می کند .

*هر ملتی که شکست خورد تالاپی افتاد تو عرفان . ما ملت هم انگار آفریده شدیم برای شکست . اولین رگه های عرفان بعد از شکست اسکندر پیدا شد ، بعدش شکست اعراب ، غلیظ ترینش هم مال بعد از شکست مغول ها بود .(کلا آدمای شکست خورده میرن دنبال عرفان)

*چه توانسوز و غم انگیز است وقتی انسان نسبت به کسی که دوست می دارد کینه پیدا می کند !

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۰۷/۱۱ساعت 19:42 توسط اینانا| |

 

از یه طرف خوشحالی وسیع و از یه طرف دیگه یه غم عمیق بهم حمله کردن!

سه روز گذشته منو "ف" شبی دو سه ساعت بیشتر نخوابیدیم فشار  زیادی رومون بود برای روزای آخر!حالا من برمیگردم خونه واین منم و زندگی پیش رو که باید تصمیم بگیرم باهاش چیکار کنم!

هنوز هیچی نشده دلم تنگ شده باورش سخته.امیدوارم همیشه باهم بمونیم ...هممون!

دفعه پیش همه همو گم کردیم امیدوارم اینبار بعد 15 مرداد دیگه همدیگه رو گم نکنیم!یا بهتر بگم تو زندگیای همدیگه گم نشیم.

 

پ.ن:حالا تا اخر عمر هروقت آهنگ"وره وره یار- (Wara Wara Yare (li dine"رو گوش کنم یاد این روزای آخر میوفتم یاد اون سرخوشی ها یاد اون استرس ها حالا تا آخر عمر هر وقت به نیمه مرداد  نزدیک بشم یاد نیمه مرداد 93 میوفتم با همه خاطره هاش!

پ.ن:این روزها رو من زندگی کردم،همین من!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۱۶ساعت 4:41 توسط اینانا| |

ما دو روح سرگشته ایم که سالهای سال در تنگ ماهی شنا می کنیم...


پ.ن:چقدر مثل همیم بارت

پ.ن:...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۹/۱۷ساعت 12:52 توسط اینانا| |

 

واکتم , پور زمانه کی واکتام م هیددنونه امرا جلگٍ نیو.گئرون جور دارونه بون سی پس ایسام تسک تسک.توره اورگان امرا درد دیل کونمو او زمات کی آسمون دلا دکف سیا باهه, او زمات کی وارش وارُ فر ُ فرُ.جه بشر ننگه سوجش جه بشر تارکینه اوقور می دیلانی سوجُ ای بشر رُ می دیل بوجاقُن دیل کولات دیل گئر دیلانی.امی دیل تش واشُ .اووووووی بشر کورا شُری...................ن گئز ن چیگ ن گوررُ... د هچچی م واننه پور زماتُ کی بی بالو بوبوم......یشاچه جئن امرا ایسام سٍ گالشه رافا ....می پیلُ اسگالش کیلسای بوجاقُنه ناجُ.ایه ,خا بای ...خا بایو دساسینی می یشاکته جئنُ خو شورُم هیستاگوده بال امرا ....ای پیله دنی دورین فقت اونُ کی دئنُ گئرون جئر تارمی بون سی پس ایسا تسک تسک ایتُ یشاجه دورگ

ترجمه ی فارسی :از پا افتادم,مدتهاست که از پا افتاده ام .مرا با هیچکس پیوندی نیست بالای کوهها پای درختان پشت تخته سنگ تنهای تنهایم.آندم که در دل آسمان ابر سیاه می افتد با تندباد دیوانه درد دل میکنم, آندم که شر شر باران به راه می افتد از سوزش ننگ بشر از عاقبت تار بشر دل من هم میسوزد. دل من دل جنگل دل کوهستان دل کوه هم<میسوزد>....در دل ما شعله بل میگیرد. هااااای ای بشر به کجا میروی............نه دندان نه چنگال نه نعره ای و دیگر هیچ چیز برایم نمانده ست مدتهاست که بی سلاح شده ام....با تن زخمی در انتظار "سیا گالشم" "اسگالش" بزرگ من, آرزوی جنگلهای شمال , او خواهد آمد و میخواهد بیاید...می خواهد بیاید و نوازش کند تن زخمی ام را با دستهایی که از مه خیس گشته اند. در این دنیای بزرگ فقط اوست که میداند بالای کوهها در عمق مه پشت تخته سنگ تنهای تنهاست یک ببر زخمی

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۵/۳۰ساعت 22:50 توسط اینانا| |

همه چیز با یه اشتباه شروع شد!

و همین اشتباه بود که زندگی منو وارونه کرد! و همین اشتباه بود که منو وسیع کرد!

کی باورش میشه فقط چند ثانیه غفلت تمام هستی منو رقم زده باشه!...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۵/۲۱ساعت 16:32 توسط اینانا| |


آخرين مطالب
» یک خط نیم سانتی
» تلخ
» چای وداع
» سرنوشت
» لوسید دریم
» احساس سیاه
» گرمای چایی
» پرواز  پرواز
» غم انگیز ترین حالت غمگین شدن
» دختر ماه

Design By : INANNA