!...من و هزارتوهای ذهنم

 

خانه ام ساخته شده،ولی من اینجا تنها هستم

در پشت سرم بسته میشه

باد پاییزی پنجره رو به صدا در میاره، دوباره راجع به همه چیز می ناله

طوفان در شب و مه در صبحگاه،خورشید کاملا سرد شده

درد های قدیمی پیاپی میان اجازه بده اونا همگی با هم جمع بشن

این سرنوشتِ و من نمی تونم از سرنوشت چیزی بخوام

فقط میدونم باد ها چطور بعد از رفتن من شیون میکنند

 

پ.ن:یعنی کسی گوشه ای از این دنیا هست که من و دنیام رو درک کنه؟

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۷/۰۸/۰۴ساعت 18:36 توسط اینانا| |


آخرين مطالب
» یک خط نیم سانتی
» تلخ
» چای وداع
» سرنوشت
» لوسید دریم
» احساس سیاه
» گرمای چایی
» پرواز  پرواز
» غم انگیز ترین حالت غمگین شدن
» دختر ماه

Design By : INANNA